
دنیای شماتتها و قضاوتها را نمیشناختم، ولی غم مادر را از شنیدن جملاتی که نام من نیز در لابهلای آنهاشنیده میشد، از صورتش میخواندم و حسی از گناه سراسر وجودم را فرامیگرفت، در جایی به دلیلی... گناهکار بودم، شاید که گناهم در موجودیتام بود؟! موجودیتی که چوب سرزنشی بود بر سر مادر.
------------------------------------------------------------------------------------------------حسی سرشار از رنگها وجود دارد که از مسیر احساس به حادثه یا خاطره دور میرسد. بدینگونه رنگها هستند که خاطراتم را بازسازی میکنند، همچنان که خشم پدر همیشه سرخ رنگ و اشکها و غمها خاکستری هستند. شادیها پر از نور و بلورگونه و شفافند و هستی مادر به رنگ چشمانش، سبز است. اما عامل زمان در هیچیک از این تصاویر رنگین وجود ندارد. و زمان را نمیتوانم در آن حوادث بگنجانم.
------------------------------------------------------------------------------------------------من رنگها را در محبتها شناختم. رنگها برای من رنگ عشق هستند و رنگِ حسهای زندگی.
همچنان که در باغ بیگناهی کودکیام، زرد، رنگ آفتاب بود و آبی، رنگ آسمان. قرمز، رنگ عشق مادرم بود و سفید، رنگ پیراهن خواب ابدی و مهربانی، رنگ قلبی که آن را ایثار میکند. سیاه را که رنگ غمهاست، هنوز نمیشناختم.
اما در باغ ترس بود که دیدم: آفتاب همیشه زرد نیست و آسمان میتواند به رنگ خشم خدایان، سرخگونه باشد و سیاه، رنگ نفرتها و دردهاست. اما سفید، رنگ نیست چرا که رنگ مجاور آن، پاکی آن را آلوده میکند و به رنگ خود درمیآورد.
اما من به دنبال رنگ سفیدی هستم که در کنار رنگهای دیگر، سفیدی و خالصی خود را از دست ندهد و به رنگ خلوص و پاکی ایمانی درآید که تمامی سیاهیها را میشوید و هنگامی که در کنار نبض عشق قرار میگیرد، سرخی آن را مشخصتر میکند.
------------------------------------------------------------------------------------------------اگر روزی نور را در رنگ سفید، با قلمو اسیر کنم و آن را به نقاشیهایم بپاشم، آسمانی را نقاشی خواهم کرد که آسمان نیست، اما پرواز است.
------------------------------------------------------------------------------------------------تقدیر این بود که این کتاب را پدر در کودکی به من هدیه کند، بدین وسیله من با آثار نقاشان بزرگ جهان در موزه لوور از همان کودکی، آشنا شدم و با نقاشی " کشتار سیو" اثر" دولاکروا " خو گرفتم. بعد ها با دیدن اصل این آثاردر موزه لوور، پی بردم که این آثار همراه با کوچکترین جزئیاتشان در ذهن به ظاهر کند من، برای همیشه ضبط شدهاند و اولین و مهمترین درس نقاشی، یعنی دیدن" نقاشی خوب " را به من آموختهاند.
------------------------------------------------------------------------------------------------سالها طول کشید تا روزی دو مرتبه قلم به دست گرفتم و تصویری از شباهتهای عینی با ذهنی ارائه دادم. آثاری را که به دلایلی دوست نمیدارم، میسوزانم. در شعلههایی که با ریختن نفت بر نقاشیها ایجاد میکنم، سوختن قسمتی ار وجودم را میبینم. آن قسمت از وجودم را که درد میکند ولی چارهای، جز ازبین بردنش نیست.
------------------------------------------------------------------------------------------------اگر آلبرکامو را فقط برای یک جملهاش، بیچون و چرا بپذیرم، برای جملهای است که مینویسد:من بین مادرم و عدالت، مادرم را انتخاب میکنم.
------------------------------------------------------------------------------------------------دنیای کودکی چه زیباست و چه زیباترند پیوندهای محبتی که بین عزیزان بسته میشود. اگر قرار بود دوباره به وجود آیم وصحنهای از کودکیام را دوباره زندگی کنم، صحنهای که پدر، جعبه مدادرنگی را به دستم داد و مرا از زمین بلند کرد و در اغوشش فشرد، انتخاب خواهمکرد. به نظرم آمد در آن لحظه، تمام چراغهای کج مشهد و تمام چراغهای صحن باهم و یکجا روشن شدند. قلبم که تا لحظهای پیش، پراز دلهره و نگرانی برای خواهر بود، اکنون در اغوش پدر به شادی و اطمینان میتپید و دستهای پر توان او، تمام امنیت و ثبات هستی مرا تضمین میکرد.
------------------------------------------------------------------------------------------------مگر غم رنگ دارد؟ آری، مال من داشت. این بار غم من سرخگونه به رنگ آسمان بود و همچون فلز گداختهای همچون سرب مذابی برجانم فرو میریخت.
------------------------------------------------------------------------------------------------چقدر بیرحماند کسانی که صورت معصومانه کودکان را ارزیابی میکنند. آنها را زشت یا زیبا میخوانند. غافل از اینکه چهره انسانها با گذشت زمان و به آهستگی، شکل درونشان را میگیرد و سرنوشت، ارزیابی خود را جدا از این قضاوتها به کار خواهد گرفت.
------------------------------------------------------------------------------------------------در شب، آنچه مارا احاطه میکند به وضوح قابل رویت نیست، با این همه ما تمامی حضورشان را حس میکنیم. این مسئله اساس مهم بیان نقاشی است. در آن سالها، هنوز نقاشی تمام زندگیام نبود، اما بیآنکه خود بدانم، نقاش زیستن را تمرین میکردم.
------------------------------------------------------------------------------------------------بارها فکر کردهام این همه عشق را چگونه با خود به گور خواهم برد؟ مگر سردی گور، دائم گداختن مرا چارهای کند.
------------------------------------------------------------------------------------------------استعدادی که هدر میرود یا در ابتذال سقوط میکند، از مرگ هنرمند دردناکتر است. ولی غمگینتر از این دو، مرگ کسی است که در اثرش میمیرد و خود نمیداند که مدتهاست، به عنوان هنرمند مرده است.
------------------------------------------------------------------------------------------------نقاشی تمام هستی من است و پیانو پرواز این هستی. اگر روزی به بهشت بروم، حتما پیانویی از پیش برایم آماده کردهاند.
------------------------------------------------------------------------------------------------

سالوادور دالی: هر نقاشی اگر نقاش باشد فقط به خودش شبیه است.
------------------------------------------------------------------------------------------------میبایست مجنون بود تا دانست لیلی چقدر زیباست، ولی من باور دارم لیلی همانقدر زیباست که خود تصور دارد. اوست که مجون را به آنچه خود باور دارد متقاعد کرده است.
------------------------------------------------------------------------------------------------جمله تالیران را به خاطر میآورم که میگوید: هرگاه خود را ارزیابی میکنم، میدانم که هیچم. اما وقتی خود را با دیگران مقایسه میکنم، پی میبرم که بسیارم.
------------------------------------------------------------------------------------------------در لحظهی مرگ میباید غمها و رنجها را به دور ریخت. آیا تا آن لحظه این بارسنگین،همچنان در قلبم خواهد بود؟
------------------------------------------------------------------------------------------------در ازای موهبت خلاقیت و افرینشی که خداوند به شما هنرمندان هدیه کرده است میباید همه مشکلات حرفهتان را تاب بیاورید و بدانید سهم شما هنرمندان از خوشبختی بهخاطرخلاقیتتان، زیاد است. تو از این پس برای ذهن خلاق و با ذهن خلاقت زندگی کن و مساول دیگر را رها کن. اگر شانس آوردی و مشهور شدی، چه بهتر، و اگر نه، باز هم نقاش هستی. این به تنهایی برای زیستن و زیبا زیستن کافیست.
------------------------------------------------------------------------------------------------فروش نقاشی از سختترین کارهاست و به روح نقاش که قسمتی از وجودش را عرضه میکند، سخت صدمه میزند.
------------------------------------------------------------------------------------------------تو نقاش هستی، از دست نقاشان برگها میرویند، باران میبارد، آبشارها فرو میریزند. اما میباید دل را به عشق صیقل داد تا نور در قلب بدرخشد.
------------------------------------------------------------------------------------------------چه بسیارند کسانی که به هنگام غروب، از غصه ناپدید شدن آفتاب آنچنان میگریند که ریزش اشک مانع از دیدن ستارگان میشود.
------------------------------------------------------------------------------------------------روزی در جایی نوشته بودم، مرا موزهای به بزرگی قلبها آرزوست. اینک در قلبهای نگران فردا، جایی برای نقاشی نبود.
------------------------------------------------------------------------------------------------او میدانست تامین معاش برای نقاشان، در جهانی که آدمها فرصت نگریستن ندارند، چقدر دشوار است.
------------------------------------------------------------------------------------------------عجیبتر اینکه در سر این کوچه قنسولگری، امروز فقط یک دکان خرازی و لوازمتحریرفروشی وجود دارد که وسایل نقاشی و رنگ و بوم و قلمو میفروشد. مودبانه و مهربان از صاحب دکان سوال کردم: آیا نقاشی را در این محله میشناسید؟ پاسخ داد: خیر، ولی در خیابان بالاتر، نقاش خوبی هست که سفارش میپذیرد. به خود جرات بیشتری دادم و پرسید: آیا نقاشی به نام دروّدی میشناسد؟ پاسخ داد: خیر! اگر هم باشد اهل این محله نیست. پس من اهل کدام محلهام؟ دلم آنچنان از غصه تنگ شد که دیگر به سراغ منزل سابقمان نرفتم.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 17:2 توسط زهراابراهیمی
|